سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

سپهر عشق مامان

خبرهای مهم-1- رفتن مادرجون و آقا جون به سرزمین وحی

1391/7/24 13:34
نویسنده : مامانی
212 بازدید
اشتراک گذاری

سلام. بازم شرمنده م. از سپهرم خجالت میکشم بابت اینهمه تأخیر توی دفترچه اینترنتی خاطراتت.

الان فکر میکنم حدود 10 روزی هست چیزی ننوشتم. بازم عذر میخوام. امروز اومدم تا خبرای داغ رو بدم.اول بگم که بالاخره آقاجون و مادرجون دیروز (23/07/91) عازم سرزمین وحی ، خانه ی خدا شدن.

ما رو 30 و شاید 45 روز تنها گذاشتن. من و شما و بابایی هم بار و بندیلمون رو جمع کردیم و راهی خونه مادر جون اینا شدیم تا پیش خاله ریحانه باشیم.

ساعت حرکتشون حدودای 10 بود ولی از ساعت 6 رفتیم مجتمع فجر که حاجیها از اونجا جمع بشن و با اتوبوسهایی که واسشون تهیه کرده بودن به فرودگاه برن. هوا عالیه عالی بود. من از ترس اینکه سرما نخوری، پتو پیچونده بودم دورت که سردت نشه.

وقتی که میخواستن حرکت کنن تو دوس نداشتی از بغل آقاجون بیرون بیای.

هنوز هم فکر اینکه یک ماه نمی بینمشون داره دیوونه ام میکنه.

مگه اون موقع دل کندن از اونها راحت بود؟؟؟؟

اما خوب رفتن دیگه به سلامتی.

ایشالا که زیارتشون قبول درگاه حق

ما هم بتونیم از مسئولیتی که بهمون دادن به نحو احسن مراقبت کنیم.

ایشالا قسمت هر کسی که دوست داره بره، بشه

انشاء...  .

 

قرار گذاشتیم 5شنبه 27/7/91 آش پشت پاشون رو درست کنیم و از شب قبلش خاله های من میان واسه کارهای قبل از پختن آش. و احتمالاً شب هم می مونن.

واسه مراسم عید قربان هم آقاجون گفت دوست ندارم بیرق بزنین روی پشت بوم.

ما هم تصمیم گرفتیم به جای اون، جشن مولودی ترتیب بدیم و از خانومهای فامیل دعوت کنیم واسه این مراسم.

طبق معمول که من هم لباس ندارم. و باید در تدارک لباس باشم.

عمراً با این هیکل لباس قشنگ گیرم بیاد.

شما لباس ندارید؟؟؟؟متفکرنگراننگراننگراننگران

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان علی خوشتیپ
24 مهر 91 13:43
زیارتشون قبول...جاشون خالی نباشه
من یه پیراهن سبز دارم خیلی خوشگله.برات میارم..نگران نباش
تازه گیره ستشو هم پیدا کردم...منو که میشناسی؟؟؟



ممنون. ایشالا هرچه زودتر قسمت خودت و آقا رضا و علی جون بشه.
آره عزیزم خوب میناسمت.عاشق سلیقه ات و دستپختتم.
تازگی ها عاشق لباسهات. لول
واقعاً میاری؟ اتفاقا توی فکرم بود که بهت بگم.
تازه میخوام دعوتت هم بکنم.


مامان علی خوشتیپ
24 مهر 91 13:43
منممممممم آش میخوام...آش بده لباس بگیر


باشه سارا جون به روی چشم. اگه بیایی که چه بهتر. خیلی خیلی هم خوشحال میشم. به جون خودم. میای؟رسماً دعوتت میکنم.
مامان علی خوشتیپ
24 مهر 91 13:58
ممنون...لباسو یادم باشه فردا میارم...بگو حالا مریضم اینجا مینویسم؟خو بیام پیشت
شاید اون موقع خودمون برنامه داشته باشیم


دارم تل میزنم بهت
مامان مهبد كوچولو
25 مهر 91 8:03
سلام عزيزم . جاشون خالي نباشه . انشاالله كه به سلامتي برن و برگردن ، خدا قسمت خودتو ، آقا مهدي و سپهر جان كنه .
پس تا يك ماهي مسئوليت سپهر با خاله ريحانه و مسئوليت هر دوتاشون با شماست . خدا قوتت بده كه بخوبي از پس لين مسئوليت ها بر بياي .
واسه لباس هم ، هم هيكلت قشنگه و هم صورتت و فكر كنم همه چيز بهت بياد .


سلام مرسی عزیزم. همچنین ایشالا قسمت شما. اصلاً با هم بریم. خوبه؟؟؟؟
نه مهدیه جان. سپهرو میزارم خونه اون یکی مامان بزرگش (مادرشوهرم) . زحمت سپهرو میکشه. دستش درد نکنه.
واسه لباس هم نه عزیزم. من کجا و هیکل قشنگ کجا. شاید توی عکس خوب باشم. ولی در کل افتضاحه افتضاحم.
هرکی ندونه ، فکر میکنه 4 تا شکم زاییدم!!