خبرهای مهم-1- رفتن مادرجون و آقا جون به سرزمین وحی
سلام. بازم شرمنده م. از سپهرم خجالت میکشم بابت اینهمه تأخیر توی دفترچه اینترنتی خاطراتت.
الان فکر میکنم حدود 10 روزی هست چیزی ننوشتم. بازم عذر میخوام. امروز اومدم تا خبرای داغ رو بدم.اول بگم که بالاخره آقاجون و مادرجون دیروز (23/07/91) عازم سرزمین وحی ، خانه ی خدا شدن.
ما رو 30 و شاید 45 روز تنها گذاشتن. من و شما و بابایی هم بار و بندیلمون رو جمع کردیم و راهی خونه مادر جون اینا شدیم تا پیش خاله ریحانه باشیم.
ساعت حرکتشون حدودای 10 بود ولی از ساعت 6 رفتیم مجتمع فجر که حاجیها از اونجا جمع بشن و با اتوبوسهایی که واسشون تهیه کرده بودن به فرودگاه برن. هوا عالیه عالی بود. من از ترس اینکه سرما نخوری، پتو پیچونده بودم دورت که سردت نشه.
وقتی که میخواستن حرکت کنن تو دوس نداشتی از بغل آقاجون بیرون بیای.
هنوز هم فکر اینکه یک ماه نمی بینمشون داره دیوونه ام میکنه.
مگه اون موقع دل کندن از اونها راحت بود؟؟؟؟
اما خوب رفتن دیگه به سلامتی.
ایشالا که زیارتشون قبول درگاه حق
ما هم بتونیم از مسئولیتی که بهمون دادن به نحو احسن مراقبت کنیم.
ایشالا قسمت هر کسی که دوست داره بره، بشه
انشاء... .
قرار گذاشتیم 5شنبه 27/7/91 آش پشت پاشون رو درست کنیم و از شب قبلش خاله های من میان واسه کارهای قبل از پختن آش. و احتمالاً شب هم می مونن.
واسه مراسم عید قربان هم آقاجون گفت دوست ندارم بیرق بزنین روی پشت بوم.
ما هم تصمیم گرفتیم به جای اون، جشن مولودی ترتیب بدیم و از خانومهای فامیل دعوت کنیم واسه این مراسم.
طبق معمول که من هم لباس ندارم. و باید در تدارک لباس باشم.
عمراً با این هیکل لباس قشنگ گیرم بیاد.
شما لباس ندارید؟؟؟؟






خبرهای مهم-1- رفتن مادرجون و آقا جون به سرزمین وحی
